علي بن زيد البيهقي ( ابن فندق )

336

تاريخ بيهق ( فارسى )

( زانكى ) مؤلف در لباب الانساب گويد منسوب بزانك است و زانك نام شهرى است . ( زبارة ) بضم اول لقب محمد بن عبد اللّه المفقود بالمدينة و بقولى لقب پسر او احمد بوده ، و اعقاب او را آل زبارة و سادات زبارة و بنى زبارة گفته‌اند . در وجه اين تلقيب آورده‌اند كه محمد مردى درشت آواز ( جهورى ) بود و هر وقت از روى خشم سخن مىگفت مردم مىگفتند ( زبر الاسد ) شير بغرش در آمد ، و از اينروى او را زبارة لقب دادند . ( زرين ) از ديه‌هاى ربع زميج و ظاهرا زرين در است ، و آن ديهى متصل بديه زميج بوده كه اكنون ويران ليكن كاريز آن بنام زليدر بر وزن نهىسر باقى است ، و چند مزرعه هم دارد . ( زميج ) نام يكى از بخش‌هاى جنوبى سبزوار است ، و در اين بخش ديهى است معروف بديه زمين ليكن اهل قلم ديه زميج مىنويسند ، مؤلف اين كلمه را بمعنى زمين بردهنده نوشته و اين معنى در فرهنگهاى فارسى كه در دست است يافته نشد ( زورابدى ) نام نوعى از انگور بوده و ظاهرا منسوب است بزورابد ، و آن بر وزن او را زد نام ناحيه‌اى از سرخس و ديهى از نواحى نيشابور است . ( زورين ) در صفحه 43 سطر آخر در ( نب ) روزن نوشته شده و در سبزوار اكنون ديهى بدين نام نيست ، و محتمل است كه زوزن بوده و در استنساخ به شكل نادرست نوشته شده است . و زوزن بر وزن سوزن و روزن نام شهرى واسع ميان نيشابور و هرات بوده و از توابع نيشابور محسوب مىشده است ، اين شهر قرنهاست كه ويران شده و آثار و اطلال آن در خواف ديده مىشود . ( زياد آباد ) در ناحيه‌اى از بيهق كه مؤلف بنام اعلى الرستاق ياد كرده ديهى است متصل بجلين و موسوم بزيد آباد و نام آن ظاهرا زياد آباد بوده و بمرور ايام تحريف شده ؛ و قرينهء اين حدس آنكه مؤلف در جاى ديگر ( ص 144 س 14 ) آن را بنام زياد آباد سر ناحيت خوانده و اين زيد آباد هم چنان كه گفته شد در اعلى الرستاق ( سر ناحيت ) واقع شده است . ( ساباط لوش هون ) معنى و تلفظ و املاء اين نام و محل آن معلوم نشد . ( ساروغ ) ديهى است از بيهق در دو فرسنگى باشتين ؛ و آن را اكنون ساروق نويسند و گويند . ( ساسانقاريز ) معرب ساسان كاريز ؛ و در اين عصر نام يكى از كاريزهاى مغيثه از توابع ربع كاه است ؛ و از ديه آن اثرى موجود نيست . ( ساقور ) در اصل لغت تازى بمعنى گرما و بمعنى آهنى است كه در آتش مىتابند و اسب و شتر و امثال آن را با آن داغ و نشان مىنهند ( مسم ) و مؤلف در صفحه 31 آن را نام ريشى پليد كه مردم دهستان بدان مبتلى مىشوند شمرده ؛ و اين تسميه ظاهرا بطريق مجاز و بسبب مشابهت است : ( سبح ) در صفحه 37 سطر 17 ظاهرا سبخ بمعنى شوره‌زار و وصف كلمهء سابق « علياباد » است . « رش ، على آباد » « عت 37 » ( سبه ) بكر اول و دوم ديهى است در دوازده